


دو خلبان نابینا که هر دو عینکهای تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت میکرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد.
اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند. در همین حال، زمزمههای توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده میشد چرا که میدیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، میرود.
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه میداد و چرخهای آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن میکنند و اونوقت کار همهمون تمومه...!»
در این لحظه شما پس از خواندن این داستان کوتاه، با شیوه مدیریت دولتی در ایران آشنا شدهاید!

گوشی بابام تو جیب من بود
بهم میگه گوشیه من رو ندیدی منم گفتم تو جیب منه
یهو زارت گذاشت پس کلم!
گفتم چرا میزنی؟
میگه منو مسخره میکنی؟
میگم مسخره چیه ایناها تو جیب منه
دوباره زارت گذاشت پس کلم!
میگم واسه چی دوباره زدی!!؟
میگه آخه گوشیه من تو جیب تو چیکار میکنه!؟
گوشی رو دادم بهش و دوباره زارت گذاشت پس کلم(!)
این دفعه فقط با چشمای اشک آلود نگاش کردم
میگه دیدم کتک خورت ملسه یکی دیگه زدم


با سلام و با تشکر از اینکه با بیمارستان روانی استان تماس گرفتهاید. لطفآ پس از گوش دادن به فهرستی که متعاقبآ ارائه میشود شماره مورد نظر خود را انتخاب کنید:
۱) اگر دچار اختلال «وسواسی- اضطراری» هستید عدد ۱ را مکررآ فشار دهید!
۲) اگر دچار اختلال «شخصیت وابسته» هستید لطفآ از یکنفر بخواهید عدد ۲ را برای شما فشار دهد!
۳) اگر دچار اختلال «تعدد شخصیت» هستید لطفآ اعداد ۶،۵،۴،۳ را فشار دهید!
۴) اگر دچار «پارانویا» هستید ما بخوبی میدانیم شما که هستید و چه منظوری دارید! پشت خط منتظر بمانید تا بتوانیم شما را ردیابی کنیم!
۵) اگر دچار «هذیان» هستید عدد ۷ را فشار دهید تا تلفن شما به سفینه موجودات فضایی وصل شود!
۶) اگر دچار «اسکیتزوفرنی» هستید بدقت گوش کنید. صدای آرامی به شما خواهد گفت دقیقآ چه شمارهای را باید فشار بدهید!
۷) اگر دچار اختلال«سرخوشی- افسردگی» هستید فرقی نمیکند چه عددی را فشار دهید چون هیچ چیز نمیتواند به بهتر شدنتان کمک کند!
۸) اگر دچار اختلال«نارسا خوانی» هستید اعداد ۷،۸،۷،۸،۷،۸ را فشار دهید!
۹) اگر دچار اختلال«دوقطبی» هستید لطفآ پیامتان را قبل از شنیدن بوق یا بعد از شنیدن بوق بگذارید!
۱۰)اگر دارای مشکل«اعتماد به نفس پایین» هستید لطفآ گوشی را بگذارید. تلفنچیهای ما سرشان شلوغتر از آن است که وقتشان را به صحبت با شما تلف کنند!
۱۱) اگر دچار اختلال«حافظه کوتاه مدت» هستید لطفآ عدد ۹ را فشار دهید، اگر دچار اختلال«حافظه کوتاه مدت» هستید لطفآ عدد ۹ را فشار دهید، اگر دچار اختلال«حافظه کوتاه مدت» هستید لطفآ عدد ۹ را فشار دهید، اگر دچار…
*با سپاس از شبلی sheblak.blogspot.ca که این متن را از سایتش کش رفتیم

وقتی پسرا دور هم خلوت میکنند!!!!
1- ای رامین بدبخت دلت بسوزه همون دختری که به تو نخ نمیداد من رفتم شمارشو گرفتم
2- بچه ها این دختره رو دیدین که مانتو صورتی میپوشه و یه عینک
آفتابی هم میزنه . وقتی هم که توی دانشگاه راه میره هیچکی رو تحویل نمیگیره . باید حالشو بگیریم
3- ما اینیم دیگه بالاخره شماره رو دادیم به دختره
4- بچه ها من میخونم شماها دست بزنید ... امشب خونمون بعله برونه ..امشب خونمون عشق و جنونه ...
5- من بدجوری عاشقش شدم . اگه این خوشکله با من دوست بشه من همه ی دوست دخترهامو کنار میزارم
6- بر و بچ جاتون خالی امروز رفتیم کافی نت یه رومی رو به گند کشیدیم!!!
وقتی دخترا دور هم خلوت میکنند!!!!
1- وای این انگشتر رو کی خریده ؟ چقدر قشنگه !!!!!
2- وای الهام جون نبودی امروز من با اون پسره قرار داشتم .
اینقدر با هم حرفزدیم . حتی اسم بچه هامون هم انتخاب کردیم
3- من خیلی دلم میخواد آی دی این پسره رو بدست بیارم تا باهاش چت کنم .
4- امروز یه پسره خوشتیپ و با کلاس توی دانشگاهمون اومده بود .
هر چی عشوه و ناز کردم براش تحویلم نگرفت . مگه من خوشکل نیستم
5- سارا دیدی چه پسره مودبی توی فروشگاه بود .
حتی توی صورتمون هم نگاه نکرد . خیلی پسره سر به زیری بود من که دلم پیشش گیر کرده
6- مینا دختر با خودت چیکار کردی . چرا این همه چاق شدی .
حالا باید بری بدن سازی اندامت رو بسوزونی تا این لباسهای تنگی که گرفتی اندازه ی تنت بشه
7- راستی شیلا امشب میایی خونه ی ما . امشب جشن تولد منه . حتما بیا . چون میخواهیم کلی برقصیم!!!!

قبول دارین؟؟؟
کادو : برادر دوم
کاسه : برادر سوم
کافور : برادر چهارم
کامیون : برادر وسطی
کره حیوانی : بیچاره ناشنواست
باکتری : پ ن پ با قوری
بیگلی بیگلی:پدربزرگ بروسلی، بزرگ خاندان لی big lee
۱,۲,۴,۵,۶,… : کوسه
فلافل : فَ لا فَ ل ، پَ نه پَ در زبان عربی !
فیله گوساله : فیل نفهم، فحش رایج بین فیل ها
بی کربنات : یکی از فحشهای رایج میان شیمیدانان
فیروز کریمی : در روز مرا حمل کنید
Acrobat reader: ژیمیناستی که موقع اجرا گُه میزند
باقرخان : خوانندهای که در هنگام خواندن قر میدهد
قرتی : نوعی چای که با قر و حرکات موزون سرو میشود !
وایمکس : درنگ چرا ؟!
البرز: عربها به « پرز » گویند !

به پاهای این دو نفر توجه کنید متوجه خطای دید می شوید !

ا اصرار از شوهرش میخواهد که طلاقش دهد.
شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی خوبی داریم.
از زن اصرار و از شوهر انکار.
در نهایت شوهر با سرسختی زیاد میپذیرد، به شرط و شروط ها.
زن مشتاقانه انتظار میکشد شرح شروط را.
تمام ۱۳۶۴ سکه�" بهار آزادی مهریه آت را میباید ببخشی .
زن با کمال میل میپذیرد.
در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده .
زن میپذیرد.
“چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی.
زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟
مرد با آرامی گفت :آری .
زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او ، تا زندگی واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.
مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.
زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامهای در کیفش بود . با تعجب بازش کرد .
خط�` همسر سابقش بود.نوشته بود: ” فکر میکردم احمق باشی ولی نه اینقدر.
نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.
برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شماره�" همسر جدیدش بود.
تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.
پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد.
صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی.این روزها میتوان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شر�` زنان احمق با مهریههای سنگینشان نجات یابند !

زندگی شبیه شعریست
قافیه هایش با من ، ” تو ” فقط همیشه ردیف باش !
.
.
.
گل اگر چشم خودش باز کند خواهد مرد / ماه در اوج غرورش به زمین خواهد خورد
چون به زیبایی تو حسرت ، عالم خوردند / برق چشمان تو روح از تنشان خواهد برد . . .
.
.
.
انسانهای خوب همانند گلهای قالی اند
نه انتظار باران را دارند و نه دلهره ی چیده شدن ، دائمی اند !
.
.
.
دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد
نه التـــمـاس هـــایم را
و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را…
به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی
درخـتـی از غــــرور کـاشـتم…
.
.
.
دلی که شکستی را گچ چاره نکرد ، گل گرفتمش . . .
.
.
.
با یاد تو این ستاره ها رنگی بود / این دفتر خاطرات من سنگی بود
از درس کلاس عاشقی سهمم باز / یک زنگ فقط دوری و دلتنگی بود . . .
.
.
.
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد / آنچه کردی تو به من هیچ ستم کار نکرد . . .
.
.
.
لعنت به همه ی قانون های دنیا که در آن شکستن دل پیگرد قانونی ندارد . . .
.
.
.
تا دیروز ، هرچه می نوشتم عاشقانه بود
از امروز ، هرچه بنویسم صادقانه است
عاشقانه دوستت دارم . . .
.
.
.
یه رابطه از اونجایی خراب میشه که
تو ناراحتش کنی و یکی دیگه آرومش . . .
.
.
.
سرد بودنم را بگذار به حساب گرم بودنت با دیگران . . .

یک دانشجوی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود
بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد
.
.
.
اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد.
بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه
روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت ” من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت
“اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.
.
.
ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.
.
.
چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!
.
.
نتیجه اخلاقی این ماجرا. .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند.


دختر 22 ساله در لباس عروس بعد از شنیدن جواب رد از مردی که 4 سال نامزدش بود تصمیم به خودکشی در لباس عروس گرفت.
به همین دلیل وی که ساکن استان جیلین است سعی کرد خود را از طبقه هفتم ساختمان به پایین پرتاب کند که در لحظه آخر توسط یکی از مقامات محلی بنام گوژونگفان نجات داده شد.

تعدادى پیرزن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودند. پس از مدتى یکى از پیرزنان به پشت راننده زد و یک مشت بادام به او تعارف کرد.
راننده تشکر کرد و بادامها را گرفت و خورد.
در حدود ٤٥ دقیقه بعد دوباره پیرزن با یک مشت بادام نزد راننده آمد و بادامها را به او تعارف کرد. راننده باز هم تشکر کرد و بادامها را گرفت و خورد.
این کار دوبار دیگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پیرزن باز با یک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسید چرا خودتان بادامها را نمىخورید؟
پیرزن گفت چون ما دندان نداریم.
راننده که خیلى کنجکاو شده بود پرسید پس چرا آنها را خریدهاید؟
پیرزن گفت ما شکلات دور بادامها را خیلى دوست داریم!!


واین بود تقاضای انسان...مطلبي طنز در مورد آفرينش انسان
خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود
تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و
تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو
یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری
همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند
آرزوی خر را برآورده کرد...
******************************************
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و
وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی
سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط
پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...
******************************************
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه
خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال
عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال
عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.
******************************************
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند
روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه
موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر
خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای
زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده
سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند،
و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن
زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن
دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
...
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!

بانک مسکن برای ساخت سایت های نو ساز، وام خواهد پرداخت.در برخی کشورها، اینترنت مردانه-زنانه شده و از ورود نامحرم به برخی سایتها جلوگیری خواهد
شد.
دریافت کلیه قبوض و حتی قبض روح، از طریق اینترنت امکان پذیر خواهد شد.
برای مقابله با جرائم اینترنتی، امکان ردیابی افراد بازدید کننده هر سایت با استفاده از نمونه گیری مجازی خون و دی ان ای امکان پذیر خواهد شد .
میزان از حدقه درآمدگی چشم برخی بازدیدکننده ها در هنگام تماشای صفحات برخی سایتها قابل محاسبه خواهدشد
اینترنت، کاربرانی را که علائق مشترکی دارند، به هم معرفی کرده و به زوجین برای برگزاری مجالس عروسی ,۵۰ گیگا بایت فضای رایگان ارائه خواهد داد.
با همکاری پلیس راه، امکان جریمه کاربرانی که سرعت اینترنت و دانلودشان بیش از حد مجاز باشد،فراهم خواهد شد.
در ورودی کافی نت ها جمله زیر نصب خواهد شد:
ورود کاربران معتاد (به اینترنت) ممنوع!!

گل: علی کریمی در تمرین پرسپولیس با تی شرتی حاضر شد که روی آن نوشته شده بود« NO FEAR» که معنای آن « نمی ترسم» است.
او با این واژه برای چه کسی خط و نشان کشیده است؟ برخی آن را تقابل با دنیزلی می دانند و عده ای نیز معتقدند او با این کار اعلام کرده که نرفتنش به تبریز به دلیل ترس از تقابل با هواداران تراکتور نبوده است.
اون قدیما مقنعه سر میکردی
شبارو با دعا سحر میکردی
چه سفت ومحکم روتو می گرفتی
چه بی ریا وضوتو می گرفتی
اول وخ نمازتو می خوندی
تا خود صب رو جانماز می موندی
اون قدیما یه کم حیا می کردی
فقط (پناهیان) نگا می کردی
با پسرا خیلی مخالف بودی
دشمن هرچی مرد وبی اف بودی
چون اعتقاد به استخاره داشتی
تو هفت تا آسمون ستاره داشتی
چه سر به زیر و با اراده بودی
یه دختر نجیب وساده بودی
*
حالا یه شال هم رو سرت اضافه س
می خوای بگن که این چه خوش قیافه س
می پوشی مانتو های تنگ و کوتاه
را رفتنت تو کوچه ها افتضاح
به صورتت هف قلم آرایشه
هر پسری ناز تو رو میکشه
گوشی تو پر شده از اس ام اس
دویست تا چاکر داری صدتا مخلص
فروع دینتو که خوب میدونی
عمرا اگه یه روز نماز بخونی
بااسم مستعار دی جی کتی
تا سه ی بعد نصف شب میچتی
تموم پارتیارو پایه هستی
بابا تو دیگه خیلی ضایه هستی
پاتوق تازه ت توی لاس وگاسه
(بریتنی) پیش تو چه بی کلاسه
هم میخونی هم روی سن قر میدی
این روزا امضا به (جنیفر) میدی
روت میشه برگردی تو این محله؟
عکساتو دیدن همه تو مجله
خیلی به کارت افتخار میکنی
میخوای بگم دیگه چیکار میکنی؟
مصرعا کم کم دیگه ناجور شدن
بیتای بعدی همه سانسور شدن
کار نداریم برای چی ول شدی
اما تو بد جور متحول شدی!!

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود... اومدیم زیارتت کنیم!
دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟
پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !
دختر : واااای... از دست تو !!!
پ: باشه... باشه... ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟
د: اه... اصلا باهات قهرم.
پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟
د: آشتی، راستی... گفتی دلت چی شده بود؟
پ: دلم ...!؟ آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .
د: ... واقعا که...!!!
پ: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟
د: لوووووووس...
پ: ای بابا... ضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !
د: بازم گفتی این کلمه رو...!؟؟؟
پ: خوب تقصیر خودته...! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم... هی نقطه ضعف میدی دست من!
د: من از دست تو چی کار کنم...
پ: شکر خدا...! ، دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود...؛ لیلی قرن بیست و یکم من!!!
د: چه دل قشنگی داری تو... چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه.
پ: صفای وجودت خانوم .
د: می دونی! دلم تنگه... برای پیاده روی هامون... برای سرک کشیدن توی مغازه های کتاب فروشی و ورق زدن کتابها... برای بوی کاغذ نو... برای شونه به شونه ات راه رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه... آخه هیچ زنی، که مردی مثل مرد من نداره!
پ: می دونم... میدونم... دل منم تنگه... برای دیدن آسمون تو چشمای تو، برای بستنیهای شاتوتی که با هم می خوردیم... برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش بودم...!
د: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟
پ: آره... یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
د: ولی من که بور بودم!!!؟
پ: باشه... ، فرقی نمی کنه.
د: آخ چه روزهایی بودن... ، چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده... وقتی توی دستام گره می خوردن... مجنون من.
پ: ...
د: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟
پ: ......
د: نگاه کن ببینم...! منو نگاه کن...
پ: .........
د: الهی من بمیرم...، چشمات چرا نمناک شده... فدای تو بشم...
پ: خدا ن... (گریه)
د: چرا گریه می کنی...؟؟؟
پ: چرا نکنم...؟! ها!!!؟
د: گریه نکن... من دوست ندارم مرد من گریه کنه... جلوی این همه آدم... بخند دیگه...، بخند... زود باش بخند.
پ: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم... کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم ؟
د: بخند... وگرنه منم گریه می کنما .
پ: باشه... باشه... تسلیم. گریه نمی کنم... ولی نمی تونم بخندم .
د: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین چی خریدی؟
پ : تو که می دونی... من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد... ولی امسال برات کادوی خوب آوردم.
د:چی...؟ زود باش بگو دیگه... آب از لب و لوچه ام آویزون شد.
پ: ...
د: باز دوباره ساکت شدی...!؟؟؟
پ: برات... کادددووو...(هق هق گریه)... برایت یک دسته گل گلایل!،
یک شیشه گلاب!
و یک بغض طولانی آوردم...!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه هادیگر بدون تو خیابونها صفایی ندارد...!
اینجا کنار خانه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم.
نه... اشک و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه... و مرور خاطرات نه چندان دور...
امان... خاتون من!!!تو خیلی وقته که...
آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من....
دیگر نگران قرصهای نخورده ام... لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بیخوابیم نباش...!
نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش...!
بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم...!
اما... تو آرام بخواب...

فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی
یکی از دوستان اصفهانی من پاسخ هیچ پرسشی را نمیدهد و در پاسخ هر پرسش شما، او پرسشی از شما دارد! مثال: وقتی از او آدرس یک خیاط را میپرسید...
شما: خیاط خوب سراغ داری؟
دوست اصفهانی: چیچی میخَی بدوزی؟
شما: کت و شلوار
دوست اصفهانی: پارچه داری؟
شما: بله
دوست اصفهانی: از کی اِسِدی؟
شما: از ... مغازه.
دوست اصفهانی: پارچِد خُبِس؟
شما: بله.
دوست اصفهانی: چه رنگیس؟
شما: چه فرقی میکنه؟
دوست اصفهانی: فرق میکونِد دادا! فرق میکونِد.
شما: خب، سورمهای.
دوست اصفهانی: چرا سورمه ی؟ ارزونتر بود؟
شما: نه.
دوست اصفهانی: چیطو؟
شما: خب می خواستم سورمه ای باشه.
دوست اصفهانی: مبارکس، خَبِریه؟
شما: نه بابا، بالاخره خیاط سراغ داری یا نه؟
دوست اصفهانی: اگه خبری نیس، کتا شلواری سورمِی میخَی چی کار؟
